تبليغاتX
از کویر خاطره
تلاطم غم

اي شاخ گل! ز هجر تو بي آشيان شدم

تنها ترين پرندة روي جهان شدم

 

آتش گرفت جان من از اخگر فراق

يک سينه دود گشتم و آتشفشان شدم

 

ويران شد از تلاطم غم کاخ هستيم

پامال سيل گشتم و بي خانمان شدم

 

تا جَستي آهوانه ز تير نظاره ام

بشکستم از تهاجم غم، چون کمان شدم

 

رفتي زسوي ساحل دل ناخداي من!

بيتو شکسته کشتي بحر فغان شدم

 

صد غنچه زد نهال اميد از بهار تو

رفتي و از فراق تو يکدم خزان شدم

 

« فايض» گلي زباغ وصالش نچيده ام

يک عمر گرچه در پي او باغبان شدم

 

مزار شريف، 1375 

نوشته شده در جمعه 1385/09/24ساعت 12:36 توسط احمد شاه فایض |
هزار جاده

تا کوله بار ياد تو بر دوش ميکنم

رنج هزار جاده فراموش ميکنم

 

پُرميشود فضاي دلم از نواي عشق

وقتي سرود وصل ترا گوش ميکنم

 

امشب شراب ناب «غزلهاي شمس» را

از جام مرمرين سخن نوش ميکنم

 

پرُ ميشود چراغ دل از دود تيره گي

تا مشعل خيال تو خاموش ميکنم

 

« فايض» به ياد مستي چشم سياهِ يار

امشب سبوي باده، در آغوش ميکنم

نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت 20:46 توسط احمد شاه فایض |
شب يلدا

دفتر عشق ترا بار دگر باز کنم

شعر را جان بدهم تا به تو همراز کنم

 

ميچکد خون ز لب خامهء دستانگويم

تا که افسانهء هجران تو آغار کنم

 

همه ذرّات تنم پر کشد، از ذوق وصال

پرفشان گر سحري سوي تو پرواز کنم

 

ميشود سيل سرشک از شط چشمم جاري

تا زبان را به غمت زمزمه پرداز کنم

 

شب يلداي فراق تو ندارد سحري

قلب خود چند به غمهاي تو دمساز کنم

 

دلم از اين همه بد عهدي ايام گرفت

نيست ياري که به او درد خود ابراز کنم

 

«فايضا» از قفس تنگ جهان دلگيرم

افقي کو که بدانسو َپرِ خود باز کنم؟ 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت 20:42 توسط احمد شاه فایض |
پایمال غم

بی تو با غم های گیتی ساختم، همدم شدم

ذره ذره آب گشتم، قطره قطره کم شدم

 

اندک اندک مهر از من سلب کردی عاقبت

شاخه شاخه بر زمین از خشکسالی خم شدم

 

تا نهادی پای بیرون از حریم کلبه ام

مثل یک دروازه بر روی خودم محکم شدم

 

بی تو تنها مونس من اشک هایم بودو بس

شرمسارم گر که بی تو با خودم محرم شدم

 

غنچه غنچه یاد تو گل می کند در ذهن من

پاره پاره گرچه بی تو پایمال غم شدم

نوشته شده در جمعه 1385/03/12ساعت 13:8 توسط احمد شاه فایض |
چند رباعی

دوزخ از من

این جهان، جای آب و نان از تو

دوزخ از من، بهشتِ جان از تو

یک دو سه روز باش تا نگری

که نمانده ست یک نشان از تو

 

تنهایان

لحظه ها می روند و می آیند

موج ها سر به صخره می سایند

خسته از ازدحام اینهمه سنگ

کوه ها سال هاست تنهایند

 

گره

زنده گی با شتاب میگذرد

در نگاهم چو خواب میگذرد

فرصت عمر ما چقدر سریع

چون کره از طناب میگذرد

نوشته شده در جمعه 1385/03/12ساعت 13:6 توسط احمد شاه فایض |
نگاه مبهم

نسیم خاطرات دور دست ات

مشام جانِ فایض را برآشفت

نگاه مبهم ات از گوشة چشم

بگوشم قصه های عاشقی گفت

 

سحر با یک سبد عطر اقاقی

به شهر دیده گانم پای بنهاد

دو دستت چون وزش های بهاری

وجودم را تکان دیگری داد

 

درخت خشک ذهنم بارور شد

چو دُرنا ها به سویت پر کشیدم

به یادم هست آن ظهر زمستان

لبان ات را چو ساغر سر کشیدم

نوشته شده در جمعه 1385/03/12ساعت 12:59 توسط احمد شاه فایض |
در ازدحام کوچهء بن بست

با ساغر نگاه تو تا آشنا شدم

گُم در مسیر مستئ بی انتها شدم

 

در ازدحام کوچهء بن بست زنده گی

تنها ترین نشانهء تیر بلا شدم

 

پیک سحر پدید شد از شام انتظار

مس بودم از نگاه تو ناگه طلا شدم

 

گسترده ام به راه تو گل های اشک خویش

در انتظار مقدم تو فرش پا شدم

 

از شعر من تجلئ عشق تو می دمد

ای مهر در کنار تو من پُر بها شدم

 

جاریست در عروق زمان رود شعر من

فایض سرود دلکش هر بینوا شدم

نوشته شده در جمعه 1385/03/12ساعت 12:57 توسط احمد شاه فایض |
This Template Designed By Bonyanalam
© All Rights Reserved